| حضرت مولانا |
|
آنك چنان مي رود اي عجب او جان كيست حلقه آن جعد او سلسله پاي كيست * زلف چليپا و شش آفت ايمان كيست در دل ما صورتيست اي عجب آن نقش كيست * وين همه بوهاي خوش از سوي بستان كيست ديدم آن شاه را آن شه آگاه را * گفتم اين شاه كيست خسرو و سلطان كيست چون سخن من شنيد گفت به خاصان خويش * كين همه درد از كجاست حال پريشان كيست عقل روان سو به سو روح دوان كو به كو * دل همه در جست و جو يا رب جويان كيست دل چه نهي بر جهان باش درو ميهمان * بنده آن شو كه او داند مهمان كيست در دل من دار و گير هست دو صد شاه و مير * اين دل پر غلغله مجلس و ايوان كيست عرصه دل بي كران گم شده دروي جهان * اي دل درياصفت سينه بيابان كيست غم چه كند با كسي داند غم از كجاست * شاد ابد گشت آنك داند شادان كيست اي زده لاف كرم گفته كه من محسنم * مرگ تو گويد ترا كين همه احسان كيست آن دم كين دوستان با تو دگرگون شوند * پس تو بداني كه اين جمله طلسم آن کیست نقد سخن را بمان سكه سلطان بجو * كاي زر كامل عيار نقد تو از كان كيست
|



