|

حس رفتن آرامم نمي گذارد رفتن به هر كجاي ديگر به جايي كه صورتها بر صورتكها كه توان تف كردن ندارند تف كردهاند و كسي سر به بالا دارد كه با صورتاش ميزيَد قصد رفتن دارم به جايي كه صدايي كه بشنوم از گلويي باشد كه راهاش از دل است نه از معده! و چون بوسهاي مينهم بر صورتي باشد نه بر صورتكي
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 2:22
|
اي كاش فرصتي بود حتي براي يك بار با تو نفس كشيدن ميشد دوباره تكرار اي كاش ميشد امروز درچشم توغزل خواند بار دگر ترا ديد نام ترا عشق خواند اي كاش زندگي را ازهم نمي گرفتيم از زنده مردن خويش ماتم نمي گرفتيم هرگز نگو اين درد تقدير ناگزير است ديروزمان كه مرده فردايمان دير است با تو شدم من آباد دستان تو مرا ساخت مشكل به دستم آورد اما به هيچ مرا باخت بس كن نزن تبر بر شاخه ام ..........خسته ام اين زخم اولين بود يا زخم آخرينم..............
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:15
|
خدايا گر تو هم درد عاشقي را مي كشيدي
تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي
تو هم به مرگ آرزوهايت مي رسيدي
پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 1:42
|

توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم توبه می کنم دیگرعاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 1:38
|

چرا تو جلوه ساز اين بهار من نمي شوي؟چه بوده گناه من كه يار من نمي شوي؟ بهار من گذشته شايدشكوفه جمال تو شكفته در خيال منچرا نمي كني نظر به زردي جمال من؟ بهار من گذشته شايدترا چه حاجت نشانه ي منتويي كه پا نمي نهي به خانه منچه بهتر آنكه نشنوي ترانه مننه قاصدي كه از من آرد گهي به سوي تو سلامينه رهگذري از تو آرد گهي براي من پيامي بهار من گذشته شايدغمت چو كوهي به شانه ي منولي تو بي غم از غم شبانه ي منچو نشنوي فغان عاشقانه منخدا ترا از من نگيرد نديدم گر چه از تو خيريبه ياد عمر رفته گريم كنون كه بزم غيري بهار من گذشته شايد بهار من گذشته شايد................
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 11:10
|
ماهى هميشه تشنه
ام
در زلال لطف
بيكران تو
مى برد مرا بهر
كجا كه ميل اوست
موج ديدگان
مهربان تو
زير
بال مرغكان
خنده هات
زير
آفتاب داغ
بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه
جرعه جرعه
ميكشم
ترا بكام
خويش
تا كه
پر شود
تمام جان
من ز جان
تو !
اى هميشه
خوب !
اى هميشه
آشنا !
هر طرف
كه ميكنم
نگاه
تا همه
كرانه
هاى دور
عطر و
خنده و ترانه
ميكند
شنا
در ميان
بازوان
تو !
ماهى
هميشه تشنه
ام
اى زلال
تابناك
!
يك نفس
اگر مرا
بحال خود
رها كنى
ماهى
تو جان
سپرده
روى خاك
!
فريدون
مشيرى
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 23:54
|

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفته
من و دريغ يك خوب به ويروني كشونده
عزيزمه تا وقتي كه نفس تو سينه مونده
تو اين تنهاي تلخ منو يك عالمه ياد
نشسته روربرويم كسي كه رفته بر باد
كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اونكه سايه س هميشه رو سرمن
كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد
منو آباد كردو خودش وبرون شد از درد
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفت
به آتش تن زدو رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خوونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفساش
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفته
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 22:42
| كاشكي به جات ميمردم........
|
|
آهاي تويي كه چشمات به روي دنيا بسته س بدون كه بي تو اين دل از دنيا سير و خسته س قرار نبود كه حالا مرگ لباتو ببوسه حيفه كه جسم پاكت به زير خاك بپوسه يادم مياد كه خندون گفتي بكن حلالم وقتي دارم ميميرم راحت باشه خيالم رفتي چشاي خيسو به گريه ها سپردم كاشكي تو زنده بودي به جاي تو ميميردم قصه ي رفتن تو نه باورم نميشه اون چشماي قشنگو بستي واسه هميشه دلم ميخواد بخوابم رو سنگ اون مزارت يا كه يه روز بميرم منم بيام كنارت
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 17:15