|
من محب با صفایی نیستم
عاشق درد آشنایی نیستم من وفور نعمتت نشناختم من بردن رحمتت نشناختم من خودم را عقلی کم بگرفته ام شفتگی را دست کم بگرفته ام شفتگی را تو عطا کردی به من نو کری را هم روا کردی به من ای خدایی که ز من رنجییده ای عبدی از من رو سیه تر دیده ای دیده ای امانه در وقت سحر نه دون مسجد و با چشم تر اه از این ماجرای بخت من که زده از پشت لگد بر بخت من
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 4:2
|
هست شب، يك
شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته
است . باد - نو
باوه ي ابر - از بر كوه سوي من تاخته
است . *** هست شب، همچو
ورم كرده تني گرم در استاده هوا هم ازين روست
نمي بيند اگر گمشده يي راهش را . با تنش
گرم،بيابان دراز مرده را ماند
در گورش تنگ - به دل سوخته
من ماند . به تنم خسته،
كه مي سوزد از هيبت تب ،
هست شب . آري
شب
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 1:41