تبليغاتX


دریافت بیش از هزار کد موزیک برای وبلاگ و سایت از این آدرس


بی تو تنهایم
بعد از رفتنت............


 

ما همه گم شدیم

در مرزهای پرت فراموشی

غنچه ها غصه دارند

گلها می گریند

ابر, آسمان, ستاره همه زیبایند

ولی من از ما ماه می گویم

او تنها ست و اسیر سکوت

به تنهایی من و به خاموشی لبهای من

صداها همه دیگر خفه اند

دیگر خبری از خنده نیست

ما هم نشین شب شدیم

ابر شوق باریدن ندارد

کوهها متنفرند

بچه ها در این سکوت مرده با عروسکهای بی زبان خود مشغولند

در کوچه های تاریک زیر نور ماه شکسته

توبا گامهایی که رد خونی بر برف گذاشتند

با دلی پر از حرف و لبی از سکوت

و من با چشمهای پر از نگرانی

با دستهای سرد و گناهکار

به سوی سحری ناگوار

با هم بودیم

و همان شب بود دل بیگناهم را

در عین سادگی و صداقت

زیر سنگینی برف نامهربانی دفن کردم

در همان شب نفرین شده بود که به من گفتی:

دلت را به جای نسپار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما نمیدانستم که خودت یک عمر اسیر بودی

و همان شب بود

که غزل خاموشی را در زیر آسمان مهتابی در جایی که گذر هیچکس نبود

به تنهایی خواندی

غزل تو غزل نبود

شعر نبود قصه هم نبود

یک حقیقت تلخ

یک واقعیت سخت

ویک حادثه ناگوار

که برای تو زیبا بود

ولی من در غزل تو مردم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 0:23

یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری

اگه دوستم نداشته نباشی غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری

بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم

اگه تویه روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی

خودم میمیرم

برات بمیرم برات بمیرم برات بمیرم برات بمیرم

نبینی قهر خدارو

 بدیهای روزگارو الهی نمیری

بمونه سایه ت رو سرم

 میدونی برات دربدرم الهی نمیری

الهی نمیری الهی نمیری الهی نمیری

وقتی تو چشات زل میزنم

با غم نگات پل میزنم

 وقتی میبینم دوستم داری از ته دلم داد میزنم

اگه یه روزی فرشته ها بخوان تورو زودتر ببرن

به اونها میگم از قدیم ماهی رو با تنگش میبرن

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 21:57

 

دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد

 

نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری

 

مر آشفته میداند چنین آشفته بازاری

 

تمام عمر بستیم و شکستیم به جزء بار پشیمانی نبستیم

 

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

 

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

 

عجب آشفته بازاریست دنیا

 

عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

چه رنجی از محبتها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم

 

نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

 

سبک بالان ساحل ها ندیدند

 

به دوش خستگان باریست دنیا

 

مر در اوج حسرتها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا

 

 

عجب آشفته بازاریست دنیا

 

عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

 

میان آنچه باید باشد و نیست

 

عجب فرسوده دیواریست دنیا

 

عجب خواب پریشانیست دنیا

 

عجب دریای طوفانیست دنیا

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 1:3

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 

(حمید شیرازی)

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 23:49
باز هم از اون حرفها

نمی دانم افسانه گو زمان در گوش من چه قصه ایی می گوید

ابری تیره دل رگبار وحشت را در آسمان من می باراند

ومن دل خسته و تنها پرنده شادمانی را در میان غبار سواران غم گم کرده ام

آینه های سفید خوشبختی با سنگ پریشانی شکسته شده اند

بر این ویرانه ماتم برهنه پا ماندم و با قانون زمان ناسازگار شدم و مجال آرمیدن و آساییدن را از خود راندم

نمی دانم به کجا باید بگریزم؟

 

 **********************************************************

نمی دانم راز تو چیست؟

من به سوی تو و تو به سوی دیگری

تو بمان ای همه پاکی تا با تو رقص نیلوفران را در زیر نور ماه ببینم

انزوای تو بسیار تلخ بود لاله ها تشنه مردند و ستاره ها اشکبار و خاموش تابوت ماه را بر دوش کشیدند

 

 

***********************************************************

 

 

دشنه فریاد ها در گلوی من شکست از خودم می گریزم در این دیار و جای تو در هق هق شبانه ام خالی است با خنجر زلالت این پرده های دلتنگی را پاره کن که نصیب من از زندگی مثل آینه حیرانی است

و مثل گل سنگ بر صخره ها روییدم و هم آغوش ناز چمن نیستم

من به خود تهمت زندگی زدم اما سزاوار زیستن نیستم

 

 

*************************************************************

 

ای دل دیدی چه کرده آن آشنا با من؟

آن همزبان که با من همدل نبود حرفی نمانده که از او شکوه کنم و فرصت نداد که بگویم هنوز هم ................................

ای دل با چشمک ستاره ی کوری خوش بودی و عاشق آن نظر باز

من و تو در این سکوت تنها ماندیم خاموش و شب زده و او با ما هم آواز نبود

 

*************************************************************

 

اولین نگاهت را نخواندم

 و ندانستم آن چیست که ترا آزار می دهد

می خواستم به سوی تو آیم

اما نگاهت مانع شد

دومین نگاهت را هم نخواندم

در بهت چشمانت اسیر بودم

می دانستم عاشقی و دل سپرده

به خود پنداشتم :

منم آن رویای شبانه تو

نگاههای ترا هرگز نخواندم

اما آخرین نگاهت..........

نگاهی که مرا در شهر بی کسی رها کرد

و دانستم که من آن رویای تو نیستم

و من با پای خسته به دنبال محمل زندگی راه افتادم

اما در گذر گاههای عاشقی

شنیدم از بی نوایی

که تو همچنان

با آن چشمان خسته چشم براهی.....................

 

****************************************************************

 

مونس من کسی نیست جزء یک قلم و تکه ایی کاغذ سفید

نفسهایت مرا وادار می کند به بودن

چشمانت چون گویی آتشین

مرا می سوزاند

واین منم

که در دریای چشمانت

در تلاطم امواج سرگردانم

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 1:20