| بعد از رفتنت............ |
|
ما همه گم شدیم در مرزهای پرت فراموشی غنچه ها غصه دارند گلها می گریند ابر, آسمان, ستاره همه زیبایند ولی من از ما ماه می گویم او تنها ست و اسیر سکوت به تنهایی من و به خاموشی لبهای من صداها همه دیگر خفه اند دیگر خبری از خنده نیست ما هم نشین شب شدیم ابر شوق باریدن ندارد کوهها متنفرند بچه ها در این سکوت مرده با عروسکهای بی زبان خود مشغولند در کوچه های تاریک زیر نور ماه شکسته توبا گامهایی که رد خونی بر برف گذاشتند با دلی پر از حرف و لبی از سکوت و من با چشمهای پر از نگرانی با دستهای سرد و گناهکار به سوی سحری ناگوار با هم بودیم و همان شب بود دل بیگناهم را در عین سادگی و صداقت زیر سنگینی برف نامهربانی دفن کردم در همان شب نفرین شده بود که به من گفتی: دلت را به جای نسپار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما نمیدانستم که خودت یک عمر اسیر بودی و همان شب بود که غزل خاموشی را در زیر آسمان مهتابی در جایی که گذر هیچکس نبود به تنهایی خواندی غزل تو غزل نبود شعر نبود قصه هم نبود یک حقیقت تلخ یک واقعیت سخت ویک حادثه ناگوار که برای تو زیبا بود ولی من در غزل تو مردم
|


