تبليغاتX


دریافت بیش از هزار کد موزیک برای وبلاگ و سایت از این آدرس


بی تو تنهایم
عکسهای زیبا از ایلام

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:25

هو المحبوب

لحظه لحظه اين اگاهي در من شکل مي گرفت

که هر لحظه از ابديت

هر واقعه اي از تجربيات

بذري درون روح بشر مي کارد

تنها چيزي که به آن يقين دارم اين است که

خدا عشق است وعشق خدا

هر گاه روح از تهي بودن خويش خالي شود

از خدا پر مي شود

روي ماه خدا را ببوس ...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:15

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اققيها را

جشن ميگيرد

وبهار

روي هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

 

همه چلچله ها برگشتند

وطراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقيهارا

گل به دامن کرده است.

 

باز کن پنجره ها را اي دوست!

هيچ يادت هست

که زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاک چه کرد؟

 

هيچ يادت هست

توي تاريکي شبهاي بلند

سيلي سرما با خاک چه کرد؟

با سرو سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

 

حاليا معجزه باران را باور کن

م سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در رروح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقيها را

جشن ميگيرد.

 

خاک جان يافته است.

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟

باز کن پنجره ها را

و بهار را باور کن!

                                           فريدون مشيري

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:14

چه قدر سخته وقتي كه لحظه ديدار رو انتظار مي كشي ...
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 0:59

 دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.


به شما ارزاني :


 


سحري بود و هنوز،


گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .


گل ياس،


عشق در جان هوا ريخته بود .


من به ديدار سحر مي رفتم


نفسم با نفس ياس درآميخته بود .


 


مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !


 بسراي اي دل شيدا، بسراي .


اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !


تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !


 


آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،


روح درجسم جهان ريخته اند،


شور و شوق تو برانگيخته اند،


تو هم اي مرغك تنها، بسراي !


 


همه درهاي رهائي بسته ست،


تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !


بسراي ... ))


 


من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !


 


در افق، پشت سرا پرده نور


باغ هاي گل سرخ،


شاخه گسترده به مهر،


غنچه آورده به ناز،


دم به دم از نفس باد سحر؛


غنچه ها مي شد باز .


 


غنچه ها مي رسد باز،


باغ هاي گل سرخ،


باغ هاي گل سرخ،


يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،


در لحظه شيرين شكفتن !


خورشيد !


چه فروغي به جهان مي بخشيد !


چه شكوهي ... !


همه عالم به تماشا برخاست !


 


من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !


 


دو كبوتر در اوج،


بال در بال گذر مي كردند .


 


دو صنوبر در باغ،


سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .


مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور


رو نهادند به دروازه نور ...


 


چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،


در سرا پرده دل


غنچه اي مي پرورد،


- هديه اي مي آورد -


برگ هايش كم كم باز شدند !


برگ ها باز شدند :


ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !


با شكوفائي خورشيد و ،


گل افشاني لبخند تو،


آراستمش !


تار و پودش را از خوبي و مهر،


خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :


(( دوستت دارم )) را


من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !


 


 اين گل سرخ من است !


دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،


كه بري خانه دشمن !


كه فشاني بر دوست !


راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !


 


در دل مردم عالم، به خدا،


نور خواهد پاشيد،


روح خواهد بخشيد . »


 


تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !


اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،


نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !


« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !


« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !


 


                                                   فريدون مشيري

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 18:20

من در اين خانه به گمناکي نمناک علف نزديکم من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد و صداي سرفه روشني از پشت درخت، عطسه آب از هر رخنه سنگ، متراکم شدن ذوق پريدن در بال و ترک خوردن خودداري روح من صداي قدم خواهش را مي شنوم....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 23:59