|
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بياموزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي ست . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 23:49
|
وقتی به خاطراتم تو زندگی نگاه می کنم یه حسی می خواهد بکشتم خاطره کلمه ایست زیبا با مفهومی زیبا اما چرا برای بعضی از ادمها خیلی درد ناک شاید از سر زیبایی زیاد دردناک به نظر می اید ای ایینه به من بگو کیستم از کجایم به کجا خواهم رفت اگر روزی اورا دیدی سلام مرابه گوشش برسان شاید گوشش دنباله روی خاطراتم باشد می گویند دوست داشتن زیبا ست.....ٍٍٍِِِِِِِِِکوشی،اون بارون مدتها پیش بارید ...........ولی تو که اومدی ...بند اومد چي كار كنم ادما خيلي بي معرفت شدن گذشته هاشون راحت فراموش مي كنن يه هو نگاه كه به دور ورت ميكني مي بيني كه ديگه نيستن رفتن دور شدن..........رفتن به این راحتیست...............از سر گرفتن اون بارون....از اینم راحتتر
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 23:47
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 1:8
|
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ، ويرانه مي کردم .
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه صددانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را کوبه کو آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان و دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بعرش کبريايي، با همه صبر خدايي تا که مي ديدم عزيز نابجايي، نازبر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه! بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم مشوش عارف و عامي، زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم؛ همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد! وگرنه من بجاي او چو بودم يک نفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 1:1
|
دستم بوي گل مي داد.مرا به جرم گل چيدن گرفتن و محاكمه كردن هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:52
|
بيشتر مردم زندگي را پيکار مي انگارند اما زندگي پيکار نيست. بازي است. زندگي بازي بزرگ داد و ستد است. آنچه آدمي بکارد همان را درو خواهد کرد. يعني هر آنچه از آدمي در سخن يا عمل آشکار شود يا بروز کند به خود او باز خواهد گشت و هر چه بدهد باز خواهد گشت. اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگويد به او دروغ خواهند گفت و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد. همچنين قوه تخيل در بازي زندگي نقشي عمده دارد...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:50