تبليغاتX


دریافت بیش از هزار کد موزیک برای وبلاگ و سایت از این آدرس


بی تو تنهایم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:43

شب شد.

خورشيد رفت.

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو ميکرد

ناگهان ستارهاي چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زير انداخت

گلها خيانت نمي کنند

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:40

حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:39

ابر خاكستري بي باران دلگير است.
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت افسوس!
سخت دلگيرتر است.
شوق باز آمدن سوي توام هست اما
تلخي سر كدورت در تو
پاي پويندخ راهم بسته.
...
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را بر داري.
...
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي.
من به اندازه زيبايي تو غمگينم.
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را درخور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو
هيچ
...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:36


گفتي که به احترام دل باران باش   باران شدم و به روي گل تابيدم


 


گفتي که ببوس روي نيلوفر را از عشق تو گونه هاي او بوسيدم


 


گفتي که ستاره شو دلي روشن کن من همچو گل ستاره ها تابيدم


 


گفتي که براي باغ دل پيچک باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم


 


گفتي که براي لحظه اي دريا شو دريا شدم و تو را به ساحل ديدم


 


گفتي بيا و لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم


 


گفتي که شکوفه کن به فصل پاييز  گل دادم و با ترنمت روييدم


 


گفتي که بيا و از وفايت بگذر از لهجه بي وفاييت رنجيدم


 


گفتم که بهانه ات برايم کافيست !!  معناي لطيف عشق را فهميدم !؟!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:32

  • عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد!!  (افلاطون )
  • پيوند عشق حقيقي حتي با مرگ هم گسيخته نميشود چه رسد به دوري. ( ولتر )
  • عشق اصل همه چيز،دليل همه چيز و خاتمه همه چيز است. ( لاکوردر )
  • من از خوشبختيهاي جهان بهره مند گرديده ام ، زيرا در زندگي عاشق شده ام . ( شکسپير )
  • آنجا که  ازدواجي بدون عشق صورت بگيرد حتما عشقي بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد !! ( فرانکلين )

  • اي دل به کمال عشق آراستمت


                                              وز هر چه به غير عشق پيراستمت


    يک عمر اگر سوختم و کاستمت


                                              امروز چنان شدي که ميخواستمت

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:28

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:24

    آنکس که در تنهاترين تنهايي ام مرا تنها گذاشت
    خدايا او رادر تنهاترين تنهاييش تنها مگذار

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:19

    ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا
    مي نالم از شب سرد از انتظار يارا
    در اين سراي غربت روي مه ات نديدم
    در آن سراي جاويد صورتگرم به رويا
    روياي عاشقانه ام صداقتي ندارد
    مآواي عارفانه ام حقيقتي است جانا

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 0:9

    چشم بگشا اي بلاگردان چشمت چشم من

    تا قيامت مانده سرگردان چشمت چشم من

     

    رقص مژگان تو آتش مي گشايد همچنان

    مانده مبهوت خمارستان چشمت چشم من

     

    قلب زائر زير طاق آن دو ابرو سجده كرد

    مانده درسُكر ِ گناهستان چشمت چشم من

     

    رنگ اشك عاشقي سرخ است و كوبان مي رود

    ساحل است وسوي موجستان چشمت چشم من

     

    با نظر بازي ميان ما خيالي مي رود  

    در خيالاتِ خيالستان ِ چشمت چشم من

     

    با تو من  شب زنده داري مي كنم

    باز مي ماند ميان چشمت چشم من

     

    با گناه چشم  تو امشب زيارت كرده ام

    عشقبازي كرده درميدان چشمت چشم من

     

    چشم سر با چشم دل امشب چه جنگي مي كند!

    اي فداي جنگِ خون افشان ِ چشمت چشم من

     

    باز هم قطره در چشمان باراني نشست

    مي تراود بازدر باران چشمت چشم من

     

    ذوق من درتنگِ شعر آن دو ابرو گير كرد

    قطره مي باد به شعرستان چشمت چشم من

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 1:37

    هلاكم ساقيا امشب هلاكم

    خرابم خسته ام من ، چاكً چاكم

    نمي داني چه لبريزم من امشب !

    چه لبريزم چه لبريزم من امشب !

    بيا بنشين فداي چشم جادوت

    بخوابانم ميان سايه هاي زير ابروت

    بيا ساقي بيا تدبير من كن

    بيفشان زلفكي زنجير من كن

    خيال من بلوري مي شود شب

    حضورتو ضروري مي شود شب ...

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 1:36

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 1:35

    تنها در بسترم آرميده ام
    و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم
    آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم
    اگر مي دانستم که......
    آن آخرين باري است که با تو هستم
    در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي
    عزيزم،اندکي مهربان باش
    از تو تمنا مي کنم
    بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم
    اين حقيقت دارد
    دلتنگ براي نوازشت هستم
    و همچنان دوستت دارم
    در اينجا روز ديگري مي آيد
    و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!
    آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است
    از دردي گريزانم
    و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم
    آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني
    هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم
    اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم
    اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم
    براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 1:23

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:43


      اگر فكر مي كني که رفتنت باعث شکستنم مي شود

    اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم

    اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي  مي شوند

    اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود

    اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم

    بسيار درست فکر کرده اي!

    خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي اورم

     ...پس بمان

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:42
    نه... من ديگر نمي خندم

    نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
     گر پيمان عشق جاوداني
     با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
     شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
     ز قلب آسمان جهل و ناداني
     به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
     تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
     شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
     بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
     شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
     كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
     چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
     به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
    سحر تا شام مي رقصيد
     قسم : بر آتش عصيان ايماني
     كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
     كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
     پاي مي كوبيد و مي رقصيد
     ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
     مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
     از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
     كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
     خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
     و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
     كنون خاموش ،‌در بندم
     ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمی خندم

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:34

    آن قدر به اين سو نيامدي
     تا از سيلاب بهاره ي عمر تو
     رودخانه عريض تر شد
     بعد از ماه گرفتگي ، حتي
     از روشني شب هاي شعر
     ازوعده ي ديدار هم گريختي
     من مانده ام و تنگ غروب و چهره هاي بيگانه
     عشاق كه درسايه ي افراها يكديگر را مي بوسند
     در آن طرف رود تو كم رنگ شدي
     همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
     و سنت كوچ
     در جان تو اوج مي گيرد

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:31
    خدا حافظ

    خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

     خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

    خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد

    اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست

    خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،

    خداحافظ

    خداحافظ همين حالا

    خدا حافظ

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:30
    به یاد مادرم

    كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

    مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
    اما من به اين كوچكي و ناتواني
    چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

    خداوند پاسخ داد:
    از ميان فرشتگان بيشمارم
    يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
    او در انتظار توست و حامي و
    مراقب تو خواهد بود.

    كودك همچنان مردد و ادامه داد
    اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
    و آواز و شادي كاري ندارم.

    خداوند لبخند زد :
    فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
    هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
    را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

    كودك ادامه داد :
    من چطور مي توانم بفهمم
    كه مردم چه مي گويند در حالي
    كه زبان آنها را نمي دانم.

    خداوند او را نوازش كرد و گفت:
    فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
    واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
    گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
    دقت و صبوري به تو ياد خواهد
    داد كه چگونه صحبت كني.


    كودك با ناراحتي گفت:
    اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

    و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
    "فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
    قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



    كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
    شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
    هم زندگي مي كنند. چه كسي
    از من محافظت خواهد كرد؟؟

    خدا گفت :
    فرشته ات از تو محافظت
    خواهد كرد حتي اگر به
    قيمت جانش تمام شود.


    كودك با نگراني ادامه داد :
    اما من هميشه به اين دليل
    كه نمي توانم تو را ببينم
    غمگين خواهم بود.


    خداوند لبخند زد و گفت :
    فرشته ات هميشه درباره من
    با تو صحبت خواهد كرد
    اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


    در آن هنگام بهشت آرام بود
    - اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

    كودك مي دانست كه بزودي
    بايد سفر خود را آغاز كند
    .پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

    خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
    لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



    خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
    نام فرشته ات اهميتي ندارد

    ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط کانیا در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:29