تبليغاتX


دریافت بیش از هزار کد موزیک برای وبلاگ و سایت از این آدرس


بی تو تنهایم

مرا کسی نساخت. خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کسی نداشتم. کسم خدا بود. کس بی کسان. او بود که مرا ساخت ، ساخت. آنچنان که خودش خواست. من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد

                                                                                                                   (هبوط/دکترشریعتی)

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:46

خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم .بگذار تا آن را من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست مي داري."

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:44

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:37

چه قدر سخته وقتي كه لحظه ديدار رو انتظار مي كشي ...
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:23

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:22

يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم. گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم. يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:16

ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت


سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:15

شه‌وار گيسه شووره‌گه‌ی  تا خه‌يه‌ بان شانيا

شب دراز گيسوانش را تا بروی دوش می افکند

فريشته‌گان ئاسمان که‌فن وه  که‌شکه‌شانيا

فرشته های آسمانی هم  در کهکشان زيبايی او به را می افتند

مه‌ليوچگه‌يل مال سوو  کوروو کوروو گرن وزوو

گنجشک های خانه‌ی بامداد فوج فوج وضو می گيرند

ئرا يه‌ک د بال نوو  بخه‌ن وه‌ شان وه‌ شانيا

برای اينکه دو بال تازه ‌ی خود را با گام های او همراه سازند

ده‌روه‌چه‌گان کيوچه‌مان  له سه‌ف وسن دوان دوان

پنجره های کوچه مان دوتا دوتا به صف می ايستند

تا بکه‌فن له‌رووژنای چه‌وه‌يله سه‌وزه‌گانيا

تا در مسير روشنايی چشمان او قرار بگيرند

چه‌و‌ی چه‌وه‌يل ئاهووه ! باخ ئنار و ليمووه !

چشمانش چشم آهوست . به باغ انار و ليمو شبيه است

خودا نه‌که‌ی  ک ئه‌ور خه‌م  بيه‌يده ئاسمانيا !

خدا نکند که ابر اندوه آسمانش را بپوشاند

**

هه‌ر که ک نوور چه‌و ت که‌ی  خودا بکه‌يدنه‌ی وه چوو

هر کس که چشمان آبی ترا نفرين می کند  خدا او را به چوب مبدل سازد

کوله‌نجييه‌يل شه‌يو سيه  بپه‌شتنه زوانيا !

و عقرب های پيراهن مشکی ! به زبانش بپيچند

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:15

وقتی به خاطراتم تو زندگی نگاه می کنم یه حسی می خواهد بکشتم
خاطره کلمه ایست زیبا با مفهومی زیبا اما چرا برای بعضی از ادمها خیلی درد ناک
شاید از سر زیبایی زیاد دردناک به نظر می اید
ای ایینه به من بگو کیستم از کجایم به کجا خواهم رفت اگر روزی اورا دیدی سلام مرابه گوشش برسان
شاید گوشش دنباله روی خاطراتم باشد
می گویند دوست داشتن زیبا ست.....ٍٍٍِِِِِِِِِکوشی،اون بارون مدتها پیش بارید ...........ولی تو که اومدی ...بند اومد
چي كار كنم ادما خيلي بي معرفت شدن گذشته هاشون راحت فراموش مي كنن يه هو نگاه كه به دور ورت ميكني مي بيني كه ديگه نيستن
رفتن دور شدن..........رفتن به این راحتیست...............از سر گرفتن اون بارون....از اینم راحتتر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:13

ديگر براي ديدن او نيست بي گمان
 كاين راه صعب را همه شب برخود
 هموار مي كنم
 او مرده است
 او مرده است در من و ديگر وجود او
 از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
 بر بادرفته است
اينك
 من با عصاي پيري خود در دست
 بر جان خود تمامي اين راه سخت را
 هموار مي كنم
اما براي ديدن او ؟
 هرگز
 من از مزار عهد جواني خويشتن
 ديدار مي كنم
رفتم ديدم
 سيماب صبحگاهي
 از سربلندترين كوهها
فرومي ريخت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:12

از صدايي گنگ
 خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تكاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
 با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت
گوش كن
من كليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم كرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم
پير مرد پاكدل قرقركنان خوابيد
و مرا بگذاشت با خار خيال خويش
زودتر اي كاش
ماه را مي خواند
ديرتر اي كاش برمي خاستم از خواب

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:11

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.


كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.


كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:10

 اي دريغا كه زما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:53

شب آمدوصدایی در لابه لای پنجره

سکوت خسته مرا می شکند

دل من هراسان و دوان

به سوی کوچه رهسپار است

خیابان و چشمان من خیس است

من به دنبال رد پا

در به در در جاده ها راهیم

 

تو همانجا پشت پنجره بودی

وتویی همان

آهنگ زندگی

وتویی آن

بیگانه ی همیشه آشنا

آری

تو همیشه بودی و هستی

این منم یک زوال پذیر

منم یک راهی

منم یک گمشده دربه در

منم

      آن غریبه

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:48

ترا می بینم در لابه لای بوته های گل

در کنار باغچه ها

در میان ستاره ها

و در پستوی دل پرستو

من ترا حس می کنم

با تمام وجودم

با تار و پودم

و ترا می خواهم

برای با من بودن

برای تو سرودن

وبرای باتو زنده بودن

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:47

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:47

  غزلی خواهم ساخت جاودانه و سرد

                                    ستایش خواهم کرد چشمانت را

                                                                        و به همه خواهم گفت شیرینی لبانت را

                                       و بی شک در پائیزی ترین روز گیسوانت بر روی

                                                                                                 سینه تو خواهم مرد

                                         و به همه خواهم گفت شیرینی لبانت را

                                                   ودر زیر پای تو جای خواهم گرفت

                                                                هنگامی که دوست داشتن را زندگی می کردی

تقدیم به مادرم که دوست داشتن را به من آموخت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:46

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را  آسمان بلند و کمان گشاده ی

 پل پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ئی که می زنی مکرر کن

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی      

فرو می نشیند

و هر معنا  قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر

تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...

در فراسوی عشق تو را دوست می دارم

در فراسوهای پرده و رنگ ...

در فراسوهای پیکره هایمان

با من وعده دیداری بده...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:45

کسی برايم مريم آورده .. کسی انار و کسی ريواس

ولی من به کسی فکر می‌کنم که هيچ وقت جز دستهايش چيزی برايم نمی‌آورد

چرا می‌ترسی ؟؟!    (( آن يک نفر کسی جز تو نيست ))

می‌خواهم نامت را در گوش ماه بگويم ... نه ... حسودتر از آنم که تو را با ماه قسمت کنم

دوستت دارم ؛

حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند

مرا که ببوسی کبوتری زاده می‌شود

با من که قهر کنی می‌ميرد

می بينی چقدر عاشقم !

حالا هی روياهايم را کفن کن

هی زخم به واژه‌های بکرم بزن

خواناترين کاغذی که می‌توانی تا هميشه سياهش کنی

                                                                 منم ...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:44

چرا غيرت ندارم 

                              در رنگی شادتر ببينمت 

                                در ساعتی ديگر 

                        در غير از اين اخرايی نفسگير

      ـ آقا قيمت مرا به دلار حساب کنين

به ريال کمتر از آنم که فکر ميکنيد

ـ بشکه های نفت همچنان دختران زيبا روی می شوند و

                   استخرهای شير

اين گربه انحراف جنسی کيست

شکل کدام خليج دور است

ايران را کجا می فروشند

هی

           دريا

                          دربست

                                          فجيره

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:43

دیگر برای دیدنت

                    پشت پنجره نمی آیم

                                  چون میدانم خبری نیست

                    لعنت به این پنجره ها

                                  که دیگر صورت تو در قابشان نقش نمی بندد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:42

از صدايي گنگ
 خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تكاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
 با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت
گوش كن
من كليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم كرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم
پير مرد پاكدل قرقركنان خوابيد
و مرا بگذاشت با خار خيال خويش
زودتر اي كاش
ماه را مي خواند
ديرتر اي كاش برمي خاستم از خواب

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 18:40

اي دريغا كه زما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 1:21

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ،
و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي ست .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 1:20

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:30

سهم خدا و شيطان درهستي تو چيست ؟
رخساره ي تو معصوم اما تنت هوس ناك
 دلداده ي تو هيچ جوابي نيافت
گل هاي دست خورده ي گلدان
 يا دست كارهاي هنرمندان ؟
 در ماجراي تو
 نقش نقاب و پيراهن معكوس شد
 زيرا كه بي گناهي از چشم بد مصون است
 و هيچ نقابي گناه را پنهان نمي كند
 معصوم يا اثيم ؟
 جوينده اي كه گيج معما شد
 صدبار قصه را به عبث دوره كرد
عياش بود ، تارك دنيا شد
 جايي كه لازم است نپوشاندي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:30

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:29

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

 خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،

خداحافظ

خداحافظ همين حالا

خدا حافظ

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:28

دستم بوي گل مي داد.مرا به جرم گل چيدن گرفتن و محاكمه كردن هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:27

در اين دنيا دريافته ام که تنها يک قلب براي من مي تپد و آن قلب خودم است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 0:26

توبه می کنم
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 23:46
آخرین معشوق

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونم

با بوسه ایی آروم خوابمو دزدیدی

تو شدی تعبیر رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمهای تو افسانه نیست

که تموم خواب وخیالم بود

تقدیر من عشق تو شد

که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهاییم همرنگ گیسوته

آغوشتو وا کن بانوی مهتابی

دلواپسیهامو با خنده ایی کم کن

که تویی پایان یک تردید و بی تابی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط کانیا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 23:36